برگ – ۵

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۶:۳۵ ق.ظ | تاریخ : ۲۷ فروردین ۱۳۹۳

امروز از تو دیکشنری های خودم صفحه ی برگ ها رو به تارا نشون دادم.

20130904115014140_إ17

 

این ها کاکتوس های من هستند: 

این کاکتوس تو یک لنگه از بوت های تارا کاشته شده که وقتی با پدرش رفته بوده بیرون موقع پیاده شدن از تاکسی از پاش در اومده و هر چی خواسته بگه که کفشش در اومده، آقای پدر متوجه نشده و وقتی تاکسی رفته…. بله…

IMG_9217

بعضی از گیاهان بیابانی آب را در برگ های خود حفظ می کنند. اما کاکتوس ها آب را در ساقه های خود ذخیره می کنند.

IMG_9218

 این هم باغچه ی مورد علاقه ی من. 

با تارا بهشون آب میدیم و نگاهشون می کنیم. 

IMG_6758

 

 

نظرات (۶)

نظرات این پست را از طریق RSS دنبال کنید!

۶ نظر برای ”برگ – ۵“

  1. آوا گفته:
    نوشته شده در ساعت ۳:۴۸ ب.ظ | ۲۹ تیر ۱۳۹۳

    سلام خانمی
    خوشحالم که هنوز با انرژی وبلاگ می نویسی خسته نباشی
    یه خواهش داشتم کاش می شد مطالب راحتر پیدا کرد.مثلا کلاس های لگو و یا بقیه کلاس های تارا جون با اینکه دسته بندیه اما یافتنشون راحت نیست و باید دونه دونه گشت

    راستی یکی از دوستان موسسه زده کلاسهای فلسفه کودکش برای تارا جون می تونه مفید باشه
    http://pilehabrisham.com/
    موفق باشی

  2. desire گفته:
    نوشته شده در ساعت ۱۰:۲۲ ق.ظ | ۱۹ مرداد ۱۳۹۳

    سلام آوای عزیز

    مرسی از ارسال نظرت.
    من خواستم شروع کنم که برای پست ها “تگ” تعریف کنم که مصادف شد با زایمان و شب بیداری های بیبی و ….
    البته این کارو باید از اول می کردم اما متاسفانه انجام ندادم.
    یخورده که زندگی جدیدم رو روال بیافته حتما تگ میذارم تا وقتی تو باکس سرچ یه لغت مثل لگو رو سرچ می کنید تمام پست های مربوط به اون بیاد.

    مرسی از آدرسی که دادی. حتما چکش می کنم.

  3. fateme گفته:
    نوشته شده در ساعت ۱۲:۰۱ ب.ظ | ۳۰ تیر ۱۳۹۳

    دختری اگر داشتم، به جای مادر صدایم می‌کرد نقشه‌ی کمکی. این‌طور می‌دانست که هر اتفاقی بیفتد، من به دادش می‌رسم. و من منظومه‌ی شمسی را کف دست‌هایش نقاشی می‌کردم، این‌جور قبل از آنکه بگوید: «ای بابا! این را که مثل کف دستم می‌شناسم!» باید تمام جهان را یاد می‌گرفت. و یاد می‌گرفت که زندگی پرت‌ات می‌کند زمین، صبر می‌کند از جا بلند شوی تا باز، لگدی حواله‌ی شکم‌ات کند. ولی باید حتماً نفس کم بیاوری تا ریه‌هایت به یاد آورند چقدر طعم هوا را دوست دارند. زخم‌هایی هست در زندگانی که نه با چسب زخم خوب می‌شوند و نه با شعر. می‌خواهم مطمئن شوم دخترم اولین بار که فهمید قهرمانی در کار نیست، لازم نیست تنهایی شنل بپوشد. چرا که فرقی نمی‌کند انگشت‌هایت را تا کجا دراز کنی،دست‌هایت همیشه کوچک‌تر از تمام زخم‌هایی‌ست که می‌خواهی مرهم‌شان باشی.
    ترجمه‌ی رویا زنده‌بودی
    منبع: چهار ستاره مانده به صبح

  4. آوا گفته:
    نوشته شده در ساعت ۲:۰۰ ب.ظ | ۹ شهریور ۱۳۹۳

    به به آرزو خانم.مبارک باشه انشا انرژی مضاعف پیدا کنی و با دلبندانت بهترین لحظات تجربه کنی.منتظریم از خاطرات بچه دوم و تجربیاتتون بخونیم و لذت ببریم.خیلی مبارک باشه

  5. desire گفته:
    نوشته شده در ساعت ۶:۲۳ ق.ظ | ۱۸ شهریور ۱۳۹۳

    مرسی آوای عزیز
    خودت هم می دونی که زندگی با یه بیبی چقدر شیرینه! کاش می شد یجوری اون بوی بهشتیشو سیو کنم تا در آینده که بزرگ میشه هر وقت دلم تنگ شد استشمام کنم…
    بیشتر وقتم با تارا و بیبی (رایان) می گذره و وقت کمی دارم برای وبلاگ ولی خودم هم دوست دارم هر چه زود تر وبلاگ رو آپدیت کنم.

    باز هم مرسی از اینکه یاد ما بودی.

  6. سارا گفته:
    نوشته شده در ساعت ۱۱:۵۹ ب.ظ | ۴ آبان ۱۳۹۳

    عزیزم میشه یه رمز به من بدی برای قسمت باله می خوام – دخترامو بردم باله دنبال مطلب خوب یگردم – اگه امکان داره ممنون میشم

درج یک نظر