خاطرات | Tara la reina

سال ۹۳ سال اسب

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۶:۳۷ ق.ظ | تاریخ : ۱۸ فروردین ۱۳۹۳

خوب سال جدید سال اسبه و من با اینکه خیلی دیر شده می خوام برای همه ی دوستان خوب حقیقی و مجازی یک سال پر از عشق و سلامتی و شادی آرزو کنم.

طبق معمول هر سال یک پروژه ی شیرینی پزی با تارا داشتیم. نعل اسب درست کردم

IMG_8560

و دادم تارا سرشو بزنه توی شکلات.

IMG_8563

این هم سفره ی هفت سین نوروز ۹۳ که یادمون رفت شمع اسبمونو روشن کنیم!
10154538_10152351857950996_1422581718_n


برچسب ها: ،
تحت دسته : خاطرات

وقفه ی طولانی

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۲:۲۶ ب.ظ | تاریخ : ۲۴ بهمن ۱۳۹۲

واقعیتش اینه که بجز جریان سر شلوغی و این حرف ها که همیشه هست… یه روز برق کل منطقه یه دو/ سه دقیقه رفت و وقتی برق اومد، کامپیوتر دیگه روشن نشد!!

و از اونجائیکه از چند وقت قبل ترش لپ تاپ من مدام هنگ می کرد و لپ تاپ آقای همسر هم یه مشکلی پیدا کرده بود که بالا نمیومد، عملا ما بی کامپیوتر شدیم و هر سه تا شو به همراه پرینتر و اسکنر که اونا هم چند وقت پیش خراب شده بودن رو فرستادیم برای نعمیر. بله درسته … تو خونه ی ما وقتی یه چیزی خراب میشه، دیگه درست شدنش با کلام الکاتبینه… یعنی نه تعمیر میشه و نه جایگزین میشه… تازه این بار شانس آوردیم که کامپیوتر با کار آقای همسر ارتباط مستقیم داره وگرنه که حالا حالا حالا ها درست نمی شد. 

باز هم خدا رحم کرد که عمرش به دنیا بود و فقط چند تا خازنش به همراه پاور سوخته بود.



تحت دسته : خاطرات

حفاظت شده: تولد دایی محمد

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۵:۲۹ ق.ظ | تاریخ : ۱۰ بهمن ۱۳۹۲

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:


برچسب ها:
تحت دسته : خاطرات
برای نمایش یافتنِ دیدگاه‌ها رمز را بنویسید.

نمایشگاه کودک پارک گفتگو

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۹:۳۶ ق.ظ | تاریخ : ۱۹ دی ۱۳۹۲

امروز بعد از کلاس باله رفتیم خونه ی دایی محسن تا عصری بریم نمایشگاه غنچه های شهرداری در بوستان گفتگو.

IMG_8090

اول که تارا خانم طبق معمول دوست داشت ژست بگیره تا ازش عکس بگیریم.

IMG_8093

عصر تارا خواب بود و محسن پیشنهاد کرد که ما خودمون بریم و برگردیم و خدا رو شکر می کنم که ما موافقت کردیم و  تارا رو نبردیم.

اول از اینکه هیچ کدوم از پارکینگ های بوستان جا نداشتن!! تمام کوچه های اصلی و فرعی گیشا هم پر بودن. ما یک ساعت و نیم سرگردون بودیم و پلیس ها مردم سرگردونو از گیشا هدایت می کردن به سمت چمران و پلیس های مستقر در چمران مردمو هدایت می کردن داخل گیشا!!!

واقعا مضحک بود.

بعدشم که ۱۰ تا کوچه دورتر پارک کردیم و رفتیم، وای وای وای ازدحام و شلوغی اونقدر شدید بود که بدون بچه هم نمی شد از لای جمعیت رد شد. یه عده که کالسکه آورده بودن که واقعا گیر کرده بودن. هیچ غرفه ی جدید و جالبی ندیدیم. اصل شلوغی مال فعالیت های رایگانی بود که برای بچه ها گذاشته بودن. واقعا یا نباید رایگان باشه که ملت اینطور هجوم بیارن یا اینکه فضا و ظرفیت رو بالا ببرن. صد هزار مرتبه خدا رو شکر کردم که برای یه تفریح رایگان!! تارا رو نیاوردیم تو این ازدحام.

طبق معمول خرید های ما کتابه! دو تا کتاب خریدیم و زدیم بیرون.




برچسب ها:
تحت دسته : خاطرات

بازارچه کریسمس آرارات

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۱:۵۸ ب.ظ | تاریخ : ۱۴ آذر ۱۳۹۲

بعضی از دوستان خواسته بودند که تاریخ بازارچه کریسمس آرارات رو اینجا بذارم. راستش خودم هم همین امروز با خبر شدم که بازارچه امروز و فردا در باشگاه آرارات ارامنه برگزار میشه.

من که عاشقشم و الان ۴/۵ ساله که هر سال میرم و خرید می کنم. تارا هم خیلی اونجا رو دوست داره و برای خودش چیز های خوشگل می خره.


برچسب ها:
تحت دسته : خاطرات

حفاظت شده: فرزان و دو قلو ها

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۱۰:۳۲ ق.ظ | تاریخ : ۱۶ آبان ۱۳۹۲

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:



تحت دسته : خاطرات
برای نمایش یافتنِ دیدگاه‌ها رمز را بنویسید.

من و تارا

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۱۱:۱۲ ق.ظ | تاریخ : ۱۵ آبان ۱۳۹۲

تارا صبح از خواب پا شده شیر عسل خورده و لباساشو پوشیده، آماده داره از پشت شیشه به مدرسه دخترونه روبروی خونه نگاه می کنه تا منم حاضر شم و بریم مهد.

Tara: Maman, look at the school. it’s being prettier today!!!

من ماتم برده بود که این ترکیب فعل is being  رو از کجا آورده. آخه من فقط در مکاتبات اداریم این جور فعل رو بکار می برم نه در محاورات روز مره. گفتم what و تارا دوباره تکرار کرد.

me: but every thing is as usual.

Tara: No. there is some new yellow chairs. (she meant new benches)

me: I see. you are right. they are really nice.

دیدم واقعا ۳ تا نیمکت زرد یک طرف حیاط سمت در ورودی اضافه کردن. (نیمکت قبلی ها صورتی و بنفش بودن).

بعد یه کاغذ که روش ۲ تا عکس از برج میلاد ، یکی تو روز و یکی تو شب بود رو برداشته و با خدش زمزمه می کنه:

I like Milad tower at night,

I like Milad tower in day,

I like Milad tower any time… 

I like ….

و همینجور ادامه می داد ولی بقیه اشو من نفهمیدم …

اینم از عشق دختر ما به برج میلاد هههههههههه

کدوم کارتون مال کشور ایرانه؟؟؟

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۱:۲۱ ب.ظ | تاریخ : ۱۵ مهر ۱۳۹۲

امروز صبح تو ماشین تو راه مهد تارا گفت:

مامان Dora کشور ایرانه؟

من: نه دورا آمریکاییه.

تارا: مامان Peppa از کشور ایرانه؟؟

گفتم نه Peppa مال کشور انگلیسه

تارا: همون کشوری که نقشه اش مثل مانستر می مونه؟؟

من: بله

تارا: مامان چارلی و لولا ایران اند؟

من: نه اونا هم انگلیسی هستن.

تارا: بارنی و المو چی؟ اونا مال ایران اند؟؟

من: نه اونا هم آمریکایی هستن.

تارا: هلوکیتی چی؟ مال ایرانه؟

من: نه هلوکیتی مال ژاپنه.

تارا با عصبانیت: پس کی مال ایرانه؟؟ پس چی مال ایرانه؟؟

من (از اونجاییکه آدم غرب زده ای نیستم، خدا رو شکر در کنار همه باربی ها یه عروسک سارا هم خریدم برای تارا): اون عروسک سارا که از کانون خریدیم. اون مال ایرانه.

تارا: خیلی بده. اینجوری خیلی بده. چرا همه چیزهای خوب مال ایران نیستن؟؟؟

من: اول خواستم در مورد جهان سوم و این ها نطق کنم بعد گفتم ولش کن بابا صبح اول صبح ذهن بچه مغشوش میشه. گفتم خوب اشکالی نداره. اون ها همه اشون با همه بچه های دنیا دوستن. فرقی نداره کجا باشی.

تارا: چرا فرق داره. چرا هیچ کارتونی مال کشور ایران نیست؟؟؟

من: سعی کردم بحثو عوض کنم. دوست داری یه روز بریم دیزنی لند همه پرینسس ها رو بببینی؟

تارا با هیجان: آره آره بریم

اول دوست داری بریم شخصیت های آمریکایی رو ببینیم یا انگلیسی رو؟

تارا: آمریکایی رو ببینیم.

من: باشه عزیزم!

 

خدا رو شکر بحث همینجا تمام شد. اما کاش ایران هم یه کارتون جهانی داشت یه شخصیت برای همه بچه ها جذاب باشه. بین المللی باشه … باز دست اصغر آقا درد نکنه!!


برچسب ها:
تحت دسته : خاطرات

معضلی به نام ست کردن

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۷:۴۳ ق.ظ | تاریخ : ۵ مهر ۱۳۹۲

واقعیتش اینه که من خودم اهل ست کردن هستم ولی در این حد که جمعه به جمعه می شینم و مانتو و شلوار و شال و کیف و کفش اون هفته ارو ست می کنم و یک هفته هر جا میرم اونارو می پوشم. دیگه نهایتا خیلی که سر کیف باشم انگشتر و دستبندم رو هم ست کنم. فقط در همین حد.

مسئله اینجاست که تارا در حدی به این مسئله اهمیت میده که وقتی لباسش صورتیه حاضر نیست ژله سبز بخوره و وقتی لباسش آبیه حاضر نیست لالی پاپ قرمزو لیس بزنه و حتی لباس زیرشم باید ست باشه.

و من هنوز نتونستم متقاعدش کنم که بابا جان معنی ست کردن این نیست که همه چی باید همرنگ باشه. فقط باید با هم همخونی داشته باشه. 

حتی هاپویی که خیلی مورد علاقه اش بود و شب ها باید پیداش می کردیم تا باهاش بخوابه، الان فقط وقتی باهاش می خوابه که لباس خوابش زرد باشه!!! وقتی لباس خواب زرده کثیفه میگه هاپویی گفته می خوام تو کشو بخوابم!! بعد نگاه می کنه کدوم عروسک همرنگ لباس خوابشه…. می ترسم چند وقت دیگه بگه که مسواکشم باید هم رنگ لباس اون لحظه اش باشه…


برچسب ها:
تحت دسته : خاطرات

دندان پزشکی

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۵:۱۸ ب.ظ | تاریخ : ۲۷ شهریور ۱۳۹۲

تارا رو قبلا دو بار پیش دندان پزشک خودم برده بودم ولی هر دفعه به صورت سرپایی توی بغل من دندوناشو نگاه کرده بود و به نظرم چندان تخصصی نمی اومد تا اینکه عکس نیکا دوست تارا رو تو ف ب دیدم که خیلی ریلکس روی یونیت دندانپزشکی نشسته و دهانشو باز کرده. سریع زنگ زدم به فرناز مامان نیکا و خبر دار شدم که این آقای دکتر خیلی بچه ها رو دوست داره و مطب خوب و مناسبی هم برای بچه ها داره و گفت که نیکا هم وقت ویزیت داره. دیدم بهترین فرصته که تارا رو ببرم تا اول نیکا رو ببینه و ترسش بریزه بعد چکاپ بشه.

اول هم یه کتاب گذاشتم توی کیفم که فردا آقای دکتر به تارا خانم جایزه بده. (البته به فرناز هم گفتم) خلاصه تو شلوغی ملا صدرا و شیراز شمالی با زحمت فراوان بالاخره یه جا پارک پیدا کردم و رفتیم داخل مطب. مثل مطب های آمریکایی یک آکواریوم زیبا بود که بچه ها چند دقیقه اونجا مشغول شدن

IMG_6609

و بعد رفتن به سمت دیواری که روش پازل مگنتی بود و عکس یه ماهی بود که دندون داشت.

6614

واقعا ایده جالبی بود.

آقای دکتر جوان و مهربان آمد و با تک تک بچه ها خوش و بش کرد. نیکا اول از همه ویزیت شد و تارا رو بردم جلو که نگاه کنه.

IMG_6618

خدا رو شکر نیکا نیاز به پر کردن نداشت و بعد دکتر گفت حالا نوبت کیه؟؟ تارا هم زود گفت نوبت من که نیست!!!!!!!!

دوست نیکا هم گفت نه من نمی شینم.

گفتم تارا ببین نیکا نشست. تازه آقای دکتر جایزه هم میده. خلاصه تارا تکی ننشست و آقای دکتر گفت همه بچه ها جلسه اول روی پای مامانشون می نشینن.

IMG_6622

دکتر اول یخورده با یونیت آسانسور بازی کرد و تارا هم خوشش اومد. بعد یکی یکی وسایل کارشو به تارا نشون داد و اسم هاشونو به تارا گفت. مثلا یه پنبه از اون استوانه ای ها که روی دندون میذارن به تارا نشون داد و گفت می دونی این چیه؟ تارا گفت بله این گچه.

دکتر گفت این پنبه مدادیه. بعد پنس رو نشونش داد و به شوخی با پنس بینی تارا رو گرفت. بعد آینه کوچک دسته دارو نشونش داد و تارا خیلی خوشش اومد و دکتر ۳ تا آینه دندان پزشکی آورد و داد به بچه ها.

خلاصه بالاخره تارا دهانشو باز کرد تا دکتر ببینه توی دندونای تارا جوجو هست یا نه.

IMG_6624

گفت که یه جوجو هست… بعد گفت تارا حالا باید با این پنس ببینم جوجو چند سالشه. با پنس چند تا ضربه زد و گفت نیازی به پر کردن نداره و شش ماه دیگه بیایین برای چکاپ.

IMG_6626

خلاصه آخر سر کتاب هارو با یک بادکنک به بچه ها جایزه داد و یک کتاب اضافه هم به نیکا داد که تکی روی یونیت نشسته بود.

IMG_6630

به تارا گفتم تو هم اگه کتاب بیشتر می خواهی باید خودت روی یونیت بنشینی.

یک جایی هم برای نقاشی بچه ها بود و بعد نقاشی ها رو می زدن به در.

خلاصه جای خوبی بود و خیالم راحت شد.Smile

IMG_6629


برچسب ها:
تحت دسته : خاطرات