تارا و مهد کودک فردای روشن | Tara la reina

روز اول مهر

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۱۱:۲۰ ق.ظ | تاریخ : ۱ مهر ۱۳۹۲

امروز رفتیم مهد دیدیم که آرک بادکنک زدن و تارا کلی ذوق کرد و گفت می خوام عکس بگیرم.

 

IMG_6981

جلوی در هم اسپند و شیرینی گذاشته بودن.

 

IMG_6985

تارا هم اومده کلاس جدید طبقه پایین که مربیش مهناز جونه که خدا رو شکر من و تارا و مهناز جون سه تامون همدیگرو خوب می شناسیم. ولی یکبار دیگه باهاش صحبت کردم و انتظاراتمو شفاف براش توضیح دادم.

اول رفتیم طبقه بالا و از مربی های قبلی خداحافظی کردیم و بعد اومدیم پایین و تارا رفت کلاس جدیدش. خیلی هم خوشحال بود. همه اش می گفت من رشد کردم بزرگ تر شدم اومدم کلاس بزرگا!

عصر هم گفت که جشن داشتن.

مینا جون گفت که میکی موس اومده بود ولی تارا گفت نه نه نه میکی موس نبود. تام و جری بود.

خانم کرد گفت که معلم جدید زبان آوردن و پرسید می خواهی با تارا خصوصی کار کنه. من گفتم نه. خودم با تارا انگلیسی کار می کنم. اما عصر که با علی صحبت کردم گفت تارا الان فقط با تو انگلیسی صحبت می کنه. حالا که موقعیتش هست رفت و آمد هم نداره، بگو که مربیشون با تارا خصوصی انگلیسی صحبت کنه. زنگ زدم مهد صحبت کردم و گفتن احتمالا با اهورا باید با هم باشن. شماره مربی رو گرفتم و بهش زنگ زدم. گفت من تارا رو می شناسم. سطح زبان تارا از کل بچه های مهد حتی بچه های ۶/۷ ساله پیش دبستانی هم بالا تره و یکبار ازش پرسیدم که تارا کی باهات انگلیسی کار می کنه؟ گفته مامانم معلم انگلیسیه!! گفتم نه من معلم نیستم من مهندسم. من فقط با تارا در زندگی روز مره بجای فارسی انگلیسی حرف می زنم. خلاصه قرار شد که باهاش صحبت کنه. متد مهم نیست.

برای ارف هم ثبت نام کردم تا با عمو کیهان (کیهان قدوسی) با ارف آشنا بشه تا بعد تصمیم بگیریم که برای ساز تخصصی کجا بره. من و علی اصلا در زمینه موسیقی با هم تفاهم نداریم. مخصوصا از وقتی که یکی از اساتید پارس بهش گفته که بچه هایی که زود میان آموزش (۳ سالگی) با بچه هایی که دیر تر میان (۴/۵ سالگی) هیچ فرقی ندارن، همه اش میگه عجله نکن. ما هم فعلا هیچ عجله ای نمی کنیم تا توی مهد بازی بازی ارف بزنه.

افطاری می گل

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۸:۱۸ ق.ظ | تاریخ : ۱۴ مرداد ۱۳۹۲

بابای می گل یکی از بچه های مهد کودک که تو کلاس بالاتر از تارا هست، امروز کل مهد کودک رو دعوت کردن افطار و گفتن که پنگول هم هست!

البته تارا اصلا پنگولو نمی شناسه. تازه عصر هم کلاس ده شگفتی هست و اگه بعدش بخواهیم بیائیم افطاری خیلی خسته میشه. من نظرم منفی بود ولی علی نظرش این بود که بعد از کلاس بادبادک از خودش بپرسم و اگه خودش مایل بود بره ببرمش.

بعد از کلاس پرسیدم و گفت که بریم.

رفتیم و خیلی به تارا و همچنین من خوش گذشت. اول یه گروه ناشنوا اومدن و حرکات موزون اجرا کردن.

IMG_6090

بعد هم پنگول اومد.

IMG_6112

تارا با اینکه نمی شناخت ولی جو گیر شده بود و با بچه های دیگه شادی می کرد.

IMG_6108
این هم یک گروه موسیقی سنتی. IMG_6126 این هم آقای افتخاری که به قول خودشون شیطون از نوع خوبش هستن!IMG_6129 برجشون قشنگ بود و سالنش هم جون می داد برای جشن تولد!IMG_6131

 

برگشتنی توی ماشین تارا گفت مامان یادته دفعه قبل که پنگولو دیدم، روژان هم بود!!!

(تارا وقتی هنوز یک سالش نشده بود، با روژان رفت برنامه رنگین کمان و همین پنگول رو دید و از اول تا آخر توی بغل روژان خوابیده بود. من اصلا فکر نمی کردم یادش مونده باشه!!)

خیلی خوشحالم

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۸:۵۸ ق.ظ | تاریخ : ۲۶ تیر ۱۳۹۲

همین الان زنگ زدم مهد کودک که حال تارا رو بپرسم. یه خبر خیلی خوب شنیدم.

هر سال توی مهد تابستونا استخر بادی میذارن. یه کم عمق برای آب بازی و یه عمیق برای شنا. ولی امسال گفتن که مربی هم آوردن.

من هیچ عجله ای برای آموزش شنای تارا نداشتم و با چن تا مربی هم که صحبت کرده بودم گفته بودن که تو این سن ۵/۶ ترم یعنی حدود یکی دو سالی طول می کشه تا مثل خود ما شنا یاد بگیرن.

این بود که منم به همون هفته ای یکبار آب بازی تو استخر با خودم کفایت کردم و آموزش رو گذاشتم برای ۶/۷ سالگی تا مثل خودم تو یک ترم یاد بگیره.

اما وقتی پیشنهاد مهد رو شنیدم که بدون درد سر رفت و آمد همونجا مربی میارن ثبت نامش کردم.

اما وقتی پرسیدم گفتن که تارا همکاری نمی کنه! من هم مربی رو ندیده بودم ولی شماره اشو گرفتم و باهاش صحبت کردم و بهش گفتم که تارا از اون بچه هایی نیست که از اول با همه ارتباط برقرار می کنن و با همه دوست میشن.

تا با کسی ارتباط برقرار نکنه همکاری هم نمی کنه.

خلاصه قرار شد که سحر جون با تارا صحبت کنه و اول باهاش دوست بشه بعد بهش شنا یاد بده.

۲ تا کتاب هم خریدم و دادم مهد که سحر بهش جایزه بده.

الان که زنگ زدم گفتن که خودشون هم تعجب کردن که این تغییر روش چقدر  عالی جواب داده و تارا با شادی رفته تو عمیق و هر کاری که سحر گفته کرده.

با دستش سیب بزرگ درست کرده و با پاهاش پدال زده و خلاصه کلی هم کیف کرده و با سپند مسابقه داده.

فکر کنم ۲۰۰ سالم هم که بشه وقتی می بینم روشم نتیجه داده مثل بچه ها ذوق کنم و بالا و پایین بپرم چون واقعا وقتی تلفنو قطع کردم پریدم بالا!!! 

جایزه مهد کودک

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۸:۴۷ ق.ظ | تاریخ : ۱۸ بهمن ۱۳۹۱

یه چن روزی بود که تارا جلوی در کلاس آویزون گردن من می شد و نمی رفت داخل. خلاصه کلی باهاش حرف زدم و یک روز شهرزاد هم گفت که نشسته باهاش حرف زده و گفته که تو خانومی ولی وقتی اینجوری می کنی مامانت فکر می کنه که اینجا به تو خوش نمی گذره. اگه با خوشحالی با مامانت بای بای کنی، یه جایزه برات می خرم.

و قرار شد که من یه جایزه که قرار بود عروسک باشه بخرم بدم به شهرزاد.

رفتیم خرید و یه گهواره عروسک خیلی خوشگل دیدم و چون واقعا تارا عروسک لازم نداره، اونو خریدیم و یجوری که تارا نبینه بردیم خونه و من تو یه ساک مشکی دادمش به مینا و شهرزاد که بدن به تارا.

ظاهرا داده بودن و تارا هم از اون به بعد خیلی پیروزمندانه و با یه غرور خاصی با من بای بای می کنه!

بعدا نوشت: بعد از یه دو سه هفته ای که گذشت و تارا همچنان پیروز و مغرور با من بوس و بغل و بای بای می کنه، یه روز  تو ماشین گفت نمی دونم چرا شهرزاد جون دیگه به من جایزه نمیده!!!

من: |:

نقاشی با پاستل – مهد

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۸:۵۲ ق.ظ | تاریخ : ۶ دی ۱۳۹۱

شب یلدا ۹۱ مهد کودک

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۱۰:۰۸ ق.ظ | تاریخ : ۳۰ آذر ۱۳۹۱

Scan1 (2) Scan10002

از سمت راست ستایش – سپند – تارا – فربد – نوراScan10003 (2) Scan10004 (2)

دفتر کار مهدکودک فصل پاییز

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۹:۳۱ ق.ظ | تاریخ : ۳۰ آذر ۱۳۹۱

نقاشی با مداد شمعی – مهد

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۱۱:۱۲ ق.ظ | تاریخ : ۲۲ آذر ۱۳۹۱

وای خدا این نقاشی رو ببین که دخملی امروز کشیده. ای جونم

نقاشی با مداد شمعی – مهد

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۱۱:۲۲ ق.ظ | تاریخ : ۱۵ آذر ۱۳۹۱
امروز مینا جون دور دست تارا رو کشیده

کلاس زبان مهد

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۸:۲۵ ق.ظ | تاریخ : ۱۵ آذر ۱۳۹۱

 

مژده جون مربی زبان مهد امروز اعضای خانواده ارو برای بچه ها کشیده و تارا هم اومد خونه و شعرشو برای من خوند.