شعر و داستان | Tara la reina

ارسطو

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۵:۴۵ ب.ظ | تاریخ : ۱۲ آبان ۱۳۹۲

یکی بود یکی نبود.

یه پسری بود که اسمش ارسطو بود و کشور یونان زندگی می کرد.

ارسطو وقتی درسشو تو مدرسه افلاطون که تو شهر آتن بود تمام می کنه، پادشاه فیلیپ دعوتش می کنه تا به اسکندر پسر پادشاه درس بده.

اسکندر هم خیلی ارسطو رو دوست داشته.

یه روز ارسطو به اسکندر میگه که من دوست دارم یه باغ وحش درست کنم ولی پول ندارم. اسکندر هم کمکش می کنه تا ارسطو اولین باغ وحش تاریخ رو درست کنه.

ارسطو خیلی اشتباه می کرده و همه اش فکر می کرد کره زمین مرکز فضا هست و حرکت نمی کنه ولی بعدا گالیله گفت که کره زمین مرکز فضا نیست و ثابت هم نیست. هم دور خودش می چرخه هم دور خورشید.

یه اشتباه دیگه هم داشت که فکر می کرد اگه دو تا توپ سبک و سنگین رو از بالا بندازه پایین، سنگینه زودتر می رسه. ولی بازم اشتباه می کرد چون با هم می رسن زمین.

 

*********************************************

نظریات غلط ارسطو تا هزاران سال در تاریخ بشر تاثیر گذاشته و پیشرفت علم در دنیا را هزار سال عقب انداخته.

قصه های واقعی – ارشمیدس

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۳:۵۵ ب.ظ | تاریخ : ۷ شهریور ۱۳۹۲

خیلی وقت پیش ها حدود دو سال پیش یه فکری به سرم زد که جرقه اشو علی زد. خوب من داشتم هانسل و گرتل رو برای تارا می خوندم بعد با خودم گفتم نکنه تو روحیه بچه ها اثر بذاره که رها میشن توی جنگل و اون اتفاقات بد براشون می افته… بعد که بیشتر فکر کردم دیدم که قصه های ایرانی هم یه صحنه های فراز و نشیب دارن. مثلا گرگه شنگول و منگولو می خوره و خاله سوسکه می افته تو دیگ آش و …

بعد با خودم گفتم اوکی این ها خوبن ولی چه اشکالی داره که در کنار این ها سرگذشت های واقعی رو هم به عنوان قصه بخونم؟؟ مثلا دانشمندان و موسیقیدانان و افراد مشهور.

اولین قصه ای که برای تارا گفتم ارشمیدس بود!! دومیش گالیله.

کم کم می خوام زندگی نامه همه آدم معروف ها رو اینجا بذارم تا هم تارا در آینده بدونه چه قصه هایی براش گفتم و هم هر کس که با این نظر من موافقه، این قصه ها رو برای بچه اش بگه. البته بسته به سن بچه ها میشه یه قسمت هاییشو حذف کرد و کوتاه ترش کرد. من اینجا نسبتا کامل می نویسم.

یکی بود یکی نبود. 

یه روزی یه روزگاری یه پسری بود که در کشور یونان زندگی می کرد. اسمش ارشمیدس بود.

ارشمیدس خیلی کتاب دوست داشت و برای اینکه کتاب های بیشتری بخونه میره به اسکندریه تا درس بخونه.

ارشمیدس هر وقت که می خواست فکر کنه می رفت حمام و توی وان می نشست و فکر می کرد. اون موقع ها به وان حمام می گفتن خزینه.

یک روز پادشاه به ارشمیدس میگه که من به جواهر سازی که تاجمو درست کرده شک دارم و فکر می کنم کل طلایی رو که بهش دادم استفاده نکرده و یک مقداری نقره قاطی تاج من کرده. تو بدون اینکه تاج منو خراب کنی و ذوب کنی حقیقتو به من بگو.

ارشمیدس ساک حمامشو برمیداره و میره به حمام شهر تا فکر کنه.

به محض این که وارد خزینه میشه، یک مقدار آب می ریزه بیرون! ارشمیدس تعجب می کنه و میگه ا چرا تا حالا به این توجه نکرده بودم و بعد فریاد می زنه یافتم یافتم و یه حوله دور خودش می پیچه و همینجوری می دوه  به سمت خونه اش. مردم میگن ارشمیدس چرا اینجوری اومدی بیرون؟ ولی ارشمیدس همینجور که می دوید فقط میگه یافتم یافتم.

تا می رسه خونه ۳ تا ظرف آب میذاره.

تو یکیش تاج پادشاه رو میذاره.

تو یکیش طلای ناب هم وزن تاج میذاره

و تو سومی هم نقره ناب به همون وزن تاج میذاره.

و می بینه که آب ظرف تاج و ظرف طلا به یک اندازه بالا نیومده و تاج پادشاه آب بیشتری را نسبت به طلای ناب و آب کمتری را نسبت به نقره ناب جابجا می کند. پس می فهمه که آقای تاج ساز کار بدی کرده و طلا رو با نقره میکس کرده.

*******************

به این می گن قانون چگالی. اجسام هم اندازه مقدار آب یکسانی را جابجا می کنند ولی از نظر وزنی یک شمش نیم کیلویی طلا کوچکتر از یک شمش نیم کیلویی نقره است بنابراین آب کمتری را جابجا می کن.

یعنی می تونیم وزن اجسام را با کمک آبی که جابجا می کنن اندازه گیری کنیم.

دیگر کشفیات و اختراعات ارشمیدس:

منجنیق – محاسبه سطح و حجم کره، استوانه،  مخروط، منحنی حلزونی، خط مارپیچ سهمی و به دست آوردن عدد پی، تعیین جذر تقریبی اعداد و کسر های متوالی و همچنین قوانین سطح شیب دار، پیچ، اهرم و مرکز ثقل.

جمله تاریخی ارشمیدس: نقطه اتکایی به من بدهید، من زمین را از جا بلند خواهم کرد.

ارشمیدس دو هزار سال قبل از نیوتن و لایبنیس موفق به اختراع حساب انتگرال و دیفرانسیل شد.

ارشمیدس در سال ۲۱۲ قبل از میلاد به دنیا آمد و در سال ۲۸۷ قبل از میلاد رومیان شهر سیراکوز یونان را تصرف کردند و سردار رومی مارسلوس دستور داد که از ارشمیدس محافظت شود ولی وقتی در میدان شهر داشت به یک مسئله ریاضی فکر می کرد توسط یک سرباز مست رومی اشتباهی به قتل رسید و فریاد می زد دایره های منو خراب نکن .

 


برچسب ها:
تحت دسته : شعر و داستان

تارا و سعدی-۲

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۷:۴۳ ق.ظ | تاریخ : ۲۹ اسفند ۱۳۹۰

قبلا نوشته بودم که با تارا شعر میخونم.

داشتم اون شعر شبی یاد دارمو باهاش کامل می کردم که رسیدم به مصرع:

که ای مدعی عشق کار تو نیست

تارا گفت عشق کار منه!!!!!!!!!!!!!



تحت دسته : شعر و داستان

تارا و سعدی-۱

نوشته شده بوسیله : desire در ساعت ۷:۴۰ ق.ظ | تاریخ : ۵ بهمن ۱۳۹۰

شبها تو تخت قبل از خواب برای تارا کوچولو یه غزل از بوستان سعدی می خونم.

من: شبی یاد دارم که چشمم             تارا: نخفت

من: شنیدم که پروانه با شمع             تارا: گفت

من: که من عاشقم گر بسوزم            تارا: رواست

من: تورا گریه و سوز                         تارا: باری چراست؟

من: بگفت ای هوادار                       تارا: مسکین من

من: برفت انگبین یار                       تارا: شیرین من

من: چو شیرینی از من                    تارا: بدر می رود

من: چو فرهادم آتش                     تارا: بسر می رود

من: همی گفت و میرفت               تارا: دودش بسر

من: که اینست پایان                    تارا: عشق ای پسر

فعلا اینقدرشو بلده..

 



تحت دسته : شعر و داستان